![]()
من رفتم پرشین برای همیشه
لطفا من رو با همون اسم در پرشین لینک کنید
اینجا رو هم نگه می دارم هااااا
به یادگار
خدا رو چه دیدی؟؟
شاید یه روز برگشتم
می دوئه میاد بغلم می کنه و میبوستم. لبریز میشم از حس قشنگی که هرگز هرگز تجربه نکرده بودم.با شیطنت به هازبند میگم یه روزی فکر می کردم هیچوقت کسی توی دلم جای تو رو برام پر نمی کنه. تا امروز تو جای خودت رو داشتی ، ناردونک هم جای خودش رو. ولی کم کمک دارم حس می کنم این وروجک داره جای تو رو برام پر می کنه. و چشمکی حوالش می کنم. هازبند سر خوش و مغرور از این حس من، لبهاش رو ورمیچینه و با حالت قهر می گه: خوش باشید با هم.کی حسوده....و چند دقیقه بعد به ناردونک میگه: بیا بابا! بیا من رو هم اونجوری بغل کن مامانی حسودیش بشه. و ناردونک میپره تو بغلش.![]()
چقدر راحت میشه احساس خوشبختی کرد تو این دنیای وانفسا.
چقدر خدا رو شکر می کنم بابت همه ی محبتهایی که به من داشته و داره. بابت همسری که عاشقانه می خوامش. بابت فرزند سالمی که این همه به من عشق میورزه و یواشکی درگوشتون بگم: خیلی خیلی خوشحالم که خدا بهم یه دختر داده. واااااای همه ی کسانی که دختر دارند این حس منو درک میکنند.....
الان جیگر مامان اومده پایین پای من و هی میگه: یه...دو...سه ه ه ه ...و بعد به من نگاه می کنه و میگه: هه هه هه ...(یعنی بخند که من بلدم بگم یک دو سه) بعد به مورچه ای زیر پاشه اشاره می کنه و لبهاش رو میاره جلو و میگه: جوجو
خداااااااااااااااااااایا جونم! مرررررررررررررررررررررررسی
آهان! اینو براتون تعریف کنم:
چند روز پیش توی مطب دکتر منتظر نشسته بودم. ناردونک پیش مامانم بود و با خودم نبرده بودمش. هازبند هم رفته بود جایی کار داشت و قرار بود کارش که تموم شد بیاد دنبالم:
یک خانوم 120 کیلویی:واسه چی اومدی پیش خانوم دکتر؟ می خوای بچه دار شی؟
من : وااای نه اومدم چکاپ. بچه دارم . هنوز یک سال و نیمش نشده!
خانوم مزبور رو به دوستش: وااااااااااااااااااااا! ببین میگه بچه دارم. چقدر شیکمش صافه. چقدر لاغره..........!!!
دوست خانوم مزبور: وااااااااااااااااااااا ! بچه داری؟؟؟ من فکر کردم اصلا مجردی!
من:
فرداش:
من دارم قضیه رو واسه دختر خاله ی گرام می تعریفم و در عین حال توی آسمونها پرواز می کنم.
دخترخاله هه: واای چه خانومهای گیجی بودند اونها. قشنگ از وجناتت پیداست سن ننه بزرگم رو داری![]()
من:![]()
نتیجه ی اخلاقی: در کل قضیه خیلی روی حرف دیگران حساب نکنید![]()
بچه ها: قالب وبلاگم سنگینه و راحت باز نمی شه؟ شماها هم مثل ناردونه مشکل دارید؟؟؟
این قالب سبکتره؟؟؟ بذارم همین باشه؟؟؟![]()
![]()
تو رو خدا بگید که نه...........
سلام . ستاره هستم. بی بی ستاره (با این فرمت بخونید: My name is band, jams band)![]()
جونم براتون بگه یادش بخیر اون وقتا که تین ایج بودیم و جاهل، و کلی واسه خودمون یه پا چلچراغ خون. داشتم توی فایلهای قدیمیم می گشتم که کلی چیزهای جالب انگیزناک پیدا کردم. و یکیش نوشته ای بود که نمی دونم از کجا گیرش آورده بودم و اون وقتا کلی از خوندنش مشئوف شده بودم. منظورم نوشته ی زیره:
دست نوشته های کودک نفهم
موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟
قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ۱۸ چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پيــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خـــيلي درس خواندم ولي نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه
به مـادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشـپزحانه مي گذاشت.
درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حــــامله است و پدرم مـــــي گويد يا پسر است يا دوقلو، ........! در سال گذشته مـا به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!
پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هــــــــي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهــــــد، پدرم عصـباني مي شود! در سال گذشته ما به عـــيد ديدني رفتيم و من حدودا خيـــــلي عيدي جـمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره اي خريد كه بسيار بــد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي نــاموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند.
پــــــدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و ميخندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير!
من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من ...
نمی دونم شما هم این رو خونده بودید یا نه؟؟؟ به هر حال من که خیلی کیف کردم. حتی حالا هم با یادآوریش.
دیشب با هازبند رفتیم کباب ترکی زدیم تو رگ. بعدشم اومدیم خونه و یکی یه لیوان آب زرشک و یکی یه لیوان آب آلبالو زدیم
( هوووووووو شیکمو خودتونین هاااااااا) غرض از گفتنش: یه مارک آب زرشک و آب آلبالو و آب انار اومده که هم استاندارده، هم مجوز بهداشت داره و ........ خلاصه که حسابی پاستوریزه هست و تازه طعمش حرف نداره با مارک چشمه ساران. امتحانش کنید. ضرر نداره. من و هازبند که رفتیم هر چی این مغازهه داشت خریدیم![]()
در مورد ناردونک بگم که خیلی بیشتر از اونکه فکر می کردم از خودش انعطاف نشون داد. با بازی و انواع و اقسام سرگرمی ها تونستم عادتش بدم به اینکه در طول روز فقط یک بار موقع خواب بعدازظهرش شیر بخوره. و شبها هم دارم از سرش میندازم که هر دقیقه بیدار شه و بخواد شیر بخوره. راهنمایی های تک تکتون نمی دونید چقدر به دردم خورد. اگه همینطور کم شیر بخوره و مدام به من آویزون نشه گمونم تا آخر تابستون هم بهش شیر بدم. مرسی از همه تون که انقدر با حوصله جوابم رو دادید.
راستی امروز چه بارون قشنگی میباره. نه؟؟؟
********
بعد نوشت:
یه میل جالب از هازبند برام اومده
میذارم تا شماها هم بخونید:
۶۸ درصد از ازدواجهای صورت گرفته در یکی از تالارهای مشهور تهران، منجر به طلاق شده است.
این آمار، همه حکایت از این دارد که ۶۸ درصد از کسانی که جشن ازدواج خود که را در این تالار برگزار کردهاند، گفتهاند زندگیشان حتی دوام یکساله نداشته و در نهایت از یکدیگر جدا شده اند.
بنابر این گزارش، طی یکسال گذشته بیش از ۳۵۰ مراسم ازدواج در تالار فوق انجام شده است، که هزینههای هر مراسم از ۱۵۰ میلیون فراتر بوده است.
شایان ذکر است برخی از چهرههای اقتصادی و حتی ورزشی کشور نیز جشن های عروسی خود را در این تالار برگزار کردهاند.
علی دایی که از سرشناسان عرصه ورزش کشور محسوب میشود، مراسم ازدواج خود را در این تالار برگزار کرده است.
در برخی از ازدواجهای این تالار که در منطقه فرمانیه تهران قرار دارد میزان مهریه در نظر گرفته شده، سکه بهار آزادی به ارتفاع قله هایی همچون هیمالیا(۸۰۰۰متر) و دماوند(۵۶۱۰) بوده است.
این اطلاعات در حالی فاش میشود که مدیریت تالار مذکور قصد داشته است از کسانی که طی یکسال اخیر در تالار فوق مراسم خود را برگزار کردهاند، دعوت به عمل آورده و طی یک جشن تحت عنوان یکسالگی زندگی، از آنان تقدیر به عمل آورد که متوجه میشود ۶۸ درصد از ازدواجهای انجام شده در تالار منجر به طلاق شده است.
شایان ذکر است در یکی از این جشنهای عروسی، ارزش تقریبی خودروهای میهمانان حاضر در تالار، ۱۷ میلیارد تومان برآورد شده است.
چی بگم والله...........
بعد نوشت: مامانهای باتجربه تر کمممممممممممممک!![]()
عرضم به حضور انوتون این ناردونک ما یک سال و چهار ماهشه. هنوز که هنوزه روزی یک وعده غذا اونهم با هزار ادا و اصول می خوره. هر جور غذایی رو هم که فکرش رو بکنید امتحان کردم هااااااا. افاقه نکرده. شربت زینک و مولتی ویتامین هم بهش می دم اما باز هم تاثیری توی اشتهاش نداره. از اونجایی که هنوز شیر خودم رو می خوره دکترش گفته به خاطر این وابستگیه که به شیرت داره. در ضمن بهم تاکید کرد شیرت خوب نیست و اصلا سیرش نمی کنه. گفته از شیر بگیرمش. حالا هازبند اخم و تخماش افتاده و میگه زوده. به نظر شما چیکار کنم و مهمتر از اون اگه خواستم از شیر بگیرمش چطور این کار رو بکنم که زود جواب بده؟؟؟ در ضمن ناردونک خیلی بچه ی سختیه
. دیگه خسته شدم. مدتهاست یه شب خواب راحت ندارم به خدا.![]()
از آنجا که ما این روزها ذوق هنریمان کور شده میباشد و نمی توانیم درست وبلاگ نویسی کنیم. و از آنجا که شمایان هی ما را سیخونک می کنید
. و از آنجا که ما این روزها مدام در حال و هوای "نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم، دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟ "
می باشیم، و از آنجا که ا*ن*ت*خ*ا*ب*ا*ت نزدیک میباشد، اجالتا داشته باشید مطلب زیر را:
دختر کوچولوی صاحب خانه از آقای « کی » پرسید : - اگر کوسه ماهی ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربان تر می شدند ؟ آقای « کی » گفت : - البته . اگر کوسه ماهی ها آدم بودند توی دریا برای ماهی های کوچولو جعبه های محکمی می ساختند . همه جور خوراکی توی آنها می گذاشتند . مواظب بودند که همیشه پر از آب باشد . هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند . مثلن وقتی یک ماهی کوچولو باله اش را زخمی می کرد به اش می رسیدند تا زود و بی هنگام نمیرد . برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد , گه گاه مهمانی های بزرگ آبی برپا می کردند . چونکه گوشت ماهی شاد از ماهی پکر لذیذتر است . در آن جعبه های بزرگ برای ماهی ها مدرسه می ساختند . در آن مدرسه ها به ماهی کوچولوها یاد می دادند که چه جوری به طرف دهن کوسه ماهی شنا کنند . ماهی کوچولو می بایست جغرافیا هم یاد بگیرد تا بتواند کوسه ماهی هائی را که این ور و آن ور لم داده اند پیدا کند . گیرم اگر کوسه ماهی ها آدم بودند درس اصلی ماهی های کوچولو اخلاق بود : به آنها می قبولاندند که زیباترین و باشکوه ترین کارها برای یک ماهی کوچولو این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه ماهی کند . به ماهی کوچولوها یاد می دادند که چطور به کوسه ماهی ها معتقد باشد . و از اینها مهمتر , چه جوری خود را برای یک آینده ی زیبا مهیا کند : آینده ئی که فقط از راه اطاعت به دست می آید . اگر کوسه ماهی ها آدم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت : از دندان کوسه ماهی ها تصاویر زیبای رنگارنگی می کشیدند . دهان و گلوی کوسه ماهی ها را به شکل زمین بازی و تماشاخانه در می آوردند . ته دریا نمایشنمامه هائی روی صحنه می آوردند که در آنها ماهی کوچولو قهرمان , شاد و شنگول به دهان و حلقوم کوسه ها شیرجه می رفتند . همراه نمایش , آهنگ های مسحور کننده ئی هم می نواختند که بی اختیار ماهی کوچولو ها را به طرف دهن کوسه ها می کشاند . در انجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهی ها می آموخت که : زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود . اگر کوسه ماهی ها آدم بودند , ماهی کوچولوها دیگر برابر نبودند : گروهی عالی مقام و صاحب منصب بر دیگران فرمان می راندند . ماهی هائی که بفهمی نفهمی بزرگتر از بقیه بودند اجازه داشتند کوچکترها را میل کنند و این خودش به نفع کوسه ها بود . چون از این راه برای خود آنها لقمه های بزرگتری آماده می شد . از این مهم تر , ماهی هائی که معلم بودند یا رئیس یا مهندس یا قوطی ساز , مدام به ماهی های دیگر امر و نهی می کردند و آنها هم می گفتند چشم . مطلب را درز بگیریم : اگر کوسه ماهی ها آدم بودند , زیر دریا هم تمدن وجود داشت ! 
"برتولت برشت"
مرتبط نوشت: لطفا در مورد نوشته ی بالا نظر مثبتتون رو اعلام کنید!![]()


